تبليغاتX
کوه اسپروز

کوه اسپروز

کوه ها باهمند و تنهایند - مانند ما با همان تنهایان.

علی کوچولو

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست

خوشحال نمی شه با نمره بیست

دیپلم گرفته سر بازی رفته

دنبال کاره هفته به هفته

مادرش غرض داره ته  برج دائم کم میاره

رخت می شوره بند میندازه غم داره بی اندازه

با بد خوب می سازه 

تنها دلش می خواد علی

باز بشه کلاس اولی وای وای وای.!

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست

دنیاش مثه اون کوچه باریک نیست

دستاش خالیه

دلش پر درده

داره دنبال چاره می گرده

هی کتاب می خونه تو اینتر نت سر گردونه

دائم فیلتر می شکونه

می خونه و می دونه

اینجا مثه زندونه 

دلش می خواد جادو  بشه 

باز علی کوچولو بشه وای وای وای!

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست

سره راهشه یه تابلویه ایست

یه دانشجویه ستاره داره

دست از رویا هاش بر نمی داره

باباش تو زندونه علی با مردم تو میدونه

علی با مردم تو میدونه 

یه سورودو می خونه

سر اومد زمستونه.......................

پیرهنش غرق خونه.......................

تموم می شه کاره علی تو دله یه گوره جعلی وای وای وای..............................................................


یغما گلرویی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:5  توسط محمود  | 

بالا خره بعد از مدتها برگشتم به خونم.

تو هفته اول تعطیلات فرصتی شد تا با یکی از رفقا به خونه روستاییوشون برم و چند شبی رو در یکی از روستا های  با صفای طا لقان سپری کم.اونم زیر کرسی.

روز سوم بود که حول حوش 4 صبح از خونه زدم بیرون  برای صعود شاه البرز.چون اطلاعات هوا رو نداشتم خیلی مطمئن نبودم که بشه صعودش کرد اما خوب از خوابیدن تویه خونه بهتر بود. هوا هنوز تاریک بود وقتی به دوروان(منطقه ای  که تازه از اون به بعد با گذشتن از روی پل و عبور از رود خونه تازه وارد دره شاه البرز میشم)رسیدم.همون موقع ها بود که دو تو رفیق با وفا پیدا کردم.دو تا سگ توپل موپلی گنده -اول یکم از هیکلشون ترسیدم ولی بعداز چند دقیقه حسابی با هم ایاق شدیم.یه جوری شد که تمام مسیر رو پا به پام اومدن بالا.هر چند که این حمایت به حد حصر خیلی ارزون هم برام تموم نشد چون نصفه بیسگوییت ها مو با ولع تمام نوش جون کردن.یواش یواش هوا داشت روشن می شدکه احساساس سرمای شدیدی کردم  باد شدیدی هم شروع کرده بود به وزیدن به حدی که بعضی از مواقع مانع از حرکت کردنم می شد.خورشید تازه داشت رنگای زرد و قرمزشو نشون می داد که من شروع به بالا رفتن از یال اصلی کرده بودم.همین جا بود که متوجه شدم یه مسیر برفکوبی شده ی حسابی جلو رومه اونم چه برف کوبی.معلوم بود حد اقل یه تیم 15 الی 20 نفره مسیر رو برف کوبی کردن .برف تازه بعضی از جا ها رو پوشونده بود اما باز هم وقتی  پا تو می ذاشتی و ابعد از کمی فرو رفتن می خورد به یه جایه سفت خیالت راحت می شد که دیگه تا زانو تو برف نمی ری و قرار نیست به یه مصیبت دیگه پاتو از تو برف در بیاری. وای که چقد  این لفظ اونجا تکرار کردم.دمتون گرم.(بعدا فهمیدم یکی از دوستان بسیار عزیزم به نام محمد والی نژاد و دوستانشن این زحمت رو حدود بیست روز پیش کشیده بودن).خلاصه پا به پایه مسیر پا کوب  رفتم بالا .من بودم سفیدیه تموم نشدنیه  کوه و دو تا سگی که اسکورتم کرده بودن.با اینکه چندین بار تو تابستون  مسیر رو رفته بودم باز هم بعضی جا ها دچار شک و گمان می شدم.به هر طریقی بود حول حوش 12  ظهر خودم رو رسوندم زیر  زیر چال یورد(شاه البرز  دو مسیر صعود داره که یکی از سمت از سمت چپ میره وبعد از گذشتن از یه منطقه  هموار به نام چال یورد و عباس اقا یورد به قله می رسه )من هم از همین مسیر رفته بودم که متاسفانه گرفتار هوای بسیار بدی شدم انگار زمین اسمون به هم دوخته شده بودن خیلی نا گهانی همه چیز خراب شد تا اومدم به خودم بیام دیدم تو یه  توفان ابر گیر کردم همه چیز بود و هیچ چیز  نبود.خلاصه هر جوری بود با شناختی که از مسیر داشتم  سعی کردم مسیر رو بر گردم  حدود نیم ساعت  که اومدم پایین همه چیز عوض شد  از اون روز هایی بود  که هیچ وقت از یادم نمی ره .موقع بر گشت  دچار یه مشکلی شدم که موقع رفت نشده بودم  مسیری رو که موقع رفت به راحتی برف کوبی کرده بودم دیگه نمی شد  به همین راحتی روش قدم برداشت .تازه فهمیدم چرا خیلی ها  تو بعضی شرایط از دمای بالای هوا تو کوه به شدت نگران می شن واقعیتش اینه که وقتی دمای هوا بالا می ره برف شل میشه  هم احتمال سقوط بهمن بالا می ره وهم انرژی که برای هر قدم صرف می شه خیلی بیشتر از قدمهای عادی و در شرایط قدم برداشتن رو برف سفت و یا حتا یخی هست در نتیجه چشتون روز بد نبینه حسابی کلافه شده بودم  مخصوصا نزدیک های روستا کاملا تو گل برف فرو می رفتم .تجربه  تو همچین فصلهایی که دمای هوا متغیر هست بهتر اینه که تو تاریکی صعود انجام بشه تا تو روشنا ییی روز چون به دردسرش با برفهای شل نمی ارزه.

.هر چند نتونستم صعود کنم اما تا دلم خواست عکس گرفتم.

تویه پستی حتما یه گزارش کامل از شاه البرز می نویسم.










+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:12  توسط محمود  | 

به یاد لیلا

به جستجوی تو

بر درگاه کوه می گریم

در استانه دریا و علف

 

به جستجوی تو

در معبر باد ها می گریم

در چهار راه فصول

در چارچوب شکسته پنجره ای

که اسمان ابر الوده را

                             قابی کهنه می گیرد .

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

                   تا چند

تا چند ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است.ـ

و جاودانگی

                رازش را

                                با تو در میان نهاد .

پس به هیئت گنجی در امدی:

بایسته و ازانگیز

                     گنجی از ان دست

که تملک خاک را و دیاران را

                                    از این سان

                                                    دلپذیر کرده است!

نامت سپیده دمیست که بر پیشانی اسمان می گذرد

--متبرک باد نام تو!--

و ما همچنان

 دوره می کنیم

شب و روز را

هنوز را .......

-شاملو-

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 23:41  توسط محمود  | 

تلاطم

تلاطم حیرت اوریست

  انگاه که کالبد سینه ات مملوء است از احساس  و بغض فروخفته ات فریادیست که هیچ کس را از ان اگاهی نیست.

انگاه که در رویای خواستنی ترین وجود ذهنیت پرسه می زنی و حضور خودت و رویایت را به تماشا جشن می گیری.

و در شگفت می مانی از این همه درماندگی که جسمت با مختصات احمقنه اش  همچون دفتر مشقی خط خطیش می کند .

و طوطی وار اواز تکرار سر می دهد.

 تکرار هر انچه بودست  بخواهد بود.

 

 

.می خواهم در استانه پرواز خود بال بر کشم

می خواهم این بار بر فراز  قله های زندگیم چیزی جز ان نباشم که هستم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 19:10  توسط محمود  | 

کویر

در استانه غروبی سرد افتابش را بر بلندای خطوطی سیاه   پنهان می کند و من در  تنهای سردی   دستانم را به ارامی به نرمی بی حد شنهایش می سپرم . و لمه بر تلنبار خاکش می دهم تا رویا گونه خورشیدی نو بیافرینم .

پرسه های نگاهم در افق  در استانه اخرین تلا لو گویی جویای گرمای دیگریست گرمایی نه از جنس زرد تن اسا که از جنس انسان از جنس هبوط  و از جنس اشنایه دوست.

عطوفت زیر سردش همچنان در خاک    تقدیرتاسف بار فراموش شده ام را تلطیف می دهد دستانم را از زیر سنگریزهای ریزش به پرواز می کشم پرده سکوتش را با فریادی  از نهایت جانم می شکافم اما گویی جسارتیست عظیم جون به هنگام چنان در سکوتش حیرانم می کند که لب بر دهانم دوخته و سوزه سرد شامگاه زمستانیش را به گوشم می سپارد .

لحظه ای چشمانم را به تاریکیش می بندم تاقطره قطره در سکوت حضورم را فریاد بر  اورم  که چه تنهاست ادمی  و چه تنهاست ادمی.

سرگذشت انسان  گویی داستانیت تکراری

از ان گونه که انسان تنهاییست تنها

حضور ش گویی نسیمیست گذرا که برگه گلی یا درختی را شاید احساس توان کردش.

و چه غمگینانه است  انگاه که ابهت تقدیرت را برتر از خودت دانستی .

و تکاپویی مصیبت بار

           پول را والا تر از تفقد احساس.


کویر طبس26-08-89

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 2:2  توسط محمود  | 

کوهنوردی از زبان عاشقش

کوه‌نوردی یادمان داد که جان‌مان را دست یکدیگر بسپاریم و رشته‌ی حیات دوست‌مان را خوب فیکس داشته باشیم[...]

کوه‌نوردی چراغ است که راه را بیابیم، کوه‌نوردی تاریخ است که بخوانیم و بدانیم و عبرت بگیریم و تجربه بیاندوزیم .

[...]کوه‌نوردی یادمان داد که به جای باد در گلو انداختن و گم شدن در هیاهوی میادین [ورزشی] سر باز و سر پوشیده، در عظمت روح و پاکی و صداقت آن ایلاتی چادر نشین گم شویم[...].

کوه‌نوردی یادمان داد که هنگامی که در کنار بخاری گرم خانه مان لمیده‌ایم و آلبوم عکس ها و دفتر خاطرات را ورق می زنیم، یا در تاریکی اتاق نشیمن اسلاید تماشا می کنیم، هنگامی که قامت جواد بر پرده نقش می بندد که دست در گردن حسین و محمود و اصغر [جان باختگان جنگ] بر بلندای بینالود ایستاده است، در همان زمان که احساس سرد خالی بودن جایشان را می کنیم، یادشان گرم مان کند و در تاریکی اتاق که اشک مان را نمی بینند ، زیر لب «فاتحه» را زمزمه کنیم.

عباث !جعفری

کوهنوردی  که همیشه دوستش خواهم داشت .یادش گرامی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 20:52  توسط محمود  | 

و تباهی اغاز شد

پس پای ها استوار تر بر زمین بداشت ¤ تیره پشت راست کرد ¤ گردن به غرور افراشت ¤ وفریادبرداشت:اینک من !ادمی!پادشاه زمین!

و جانداران همه از غریو او بهراسیدند ¤ و غروری که  خود به غرش او پنهان بود بر جانداران همه چیره شد¤ و ادمی جانداران را همه در راه نهاد ¤ و بر ایشان سر شد از ان پس که دستان خود از اسارت خاک باز رهانید ¤

پس پشته ها و خاک به اطاعت ادمی گردن نهادند¤ و کوه به اطاعت ادمی گردن نهاد ¤ و دریا ها و رود به اطاعت ادمی گردن نهادند¤ همچنان که بیشه ها و باد ¤ و اتش ادمی را بنده شد ¤ و از جانداران هرچه ادمی را بنده شدند در اب و به خاک وبر اسمان هرچه بودند و به هر کجای ¤ و ملک جهان او را شد به تمامی ¤ و جهان به زیر نگین او شد به تمامی ¤ و زمان در پنجه او قدرت او قرار گرفت ¤و زر افتاب را سکه به نام خویش کرد از ان پس که دستان خود را از بندگی خاک باز رهانید ¤

پس صورت خاک را بگردانید ¤  و رود را و دریا را به مهر خویش داغ برنهاد به غلامی ¤ و به هرجای با نهاد خاک پنجه در پنجه کرد به ظفر ¤ زمین را یک سره باز افرید به دستان  ¤  و خدای را هم به دستان :به خاک و به چوب و به خرسنگ ¤ و به حیرت در افریده خویش نظر کرد چرا که با زیبایی دستکار او  زیبایی هیچ افریده به کس نبود ¤ و او را نماز برد چرا که معجزه دستان او بود از ان پس که از اسارت خاک شان وارهانید.

پس خدای را که معجزه دستان معجزه گر او بود با اندیشه خویش وانهاد ¤ و دستان خدای افرین خود را که سلاح پادشاهی او بودند به درگاه او گسیل کرد به گدایی نیاز و برکت .

کفران نعمت شد ¤ ودستان توهین شده ادمی را لعنت کردند چرا که مقام ایشان بر سینه نبود به بندگی.

و تباهی اغاز شد.

شاملو 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 1:0  توسط محمود  | 

از زبان يك جنس مخالف، اما هم نوع....

 

 

بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد.

 

جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.

 

مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه .

 

دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .

 

جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی . ..

 

آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛ و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.

 

تا هر جا که دیگر  نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه حریص‌ات مانتو ام را بدرد .

 

جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .

 

بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .

 

و من  باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .

 

باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .

 

 

 

اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور.

 

 بهتان بر نخورد...

 

 آخر سالیان است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند .

...........................................................................................................................................

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی   را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

وهر انسان برای هر انسان

برادریست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

وقلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که اهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر اخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی  برای همیشه بیایی

ومهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دویاره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم.....

ومن ان روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 0:0  توسط محمود  | 

سکوت

سکوت:

هیچ یک سخنی نگفتند

نه میزبان نه میهمان و

نه گلهای داوودی.

.......................................

دیدار:

شب هنگام باز می ایم

تا به رویا دیدارت کنم

کسم نخواهد دید و بازم نخواهد پرسید

خاطر اسوده دار و در را  باز بگذار!!

 

"هایکو ژاپنی"

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 22:53  توسط محمود  | 

دماوند

این هفته اگر همه چیز بر وفق مراد باشه می خوایم بریم  دماوند.یه صعود دلچسب تابستونه اگر دلتون خواست  حتما خبر بدین که اینجور صعودها دسته جمعیش می چسبه مخصوصا وقتی هوا خوب باشه و قرار باشه یه شب   هم تو کوه بخوابی .تعارفم شاه عبدالعظیمی نبود جدا اگر وقتش رو دارین حتما بیاین چون صعود با رفقای اهل قلم یه صفای دیگه ای داره .
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 16:43  توسط محمود  |